|
معرفی
خیلی وقت بود که میخواستم صفحات
فارسی (زبان شیرین مادری)را هم به سایتم اضافه کنم ولی امان از دست اين
تنبلی !! من کلا توی نوشتن يه کمی تنبلم و این مشکل رو از زمان بچگی هام تا
حالا داشتم، ولی تا دلتون بخواد براتون حرف می زنم! شغل دامپزشکی روحدود7،8
ساله که بودم انتخاب کردم،البته این اولين انتخابم نبود،وقتی کوچیکتر بودم
دوست داشتم راننده شن کش بشم یادش بخیر از دیدن عظمت ماشین شن کش خیلی خوشم
می اومد چون به نظرم خیلی بزرگ جلوه می کرد، شاید برای همینه که همیشه
ماشینهای بزرگ و شاسی بلند داشتم. بقول آمریکایی ها big man و . Big car
بعد که سنم یه خورده بیشتر شد، دیدم دنیای حیوانات خیلی بهتر و دوست داشتنی
تر از دنیای سرد و فلزی وبزرگ ماشینها ست. همیشه برام سخت بود که میدیدم
بچه های هم سن و سالم به کلاغهای روی درختا سنگ پرت می کنن و دلم برای
نگاههای وحشت زده گربه هایی که گاهی برایشان شیر یا غذا داخل حیاط می
گذاشتم و از پشت پنجره نگاهشان میکردم میسوخت. به هر حال من هم مثل بقیه
بزرگ شدم( البته بیشتر دراز شدم ) و سال 1367 بود که رفتم دانشگاه ، مسلما
رشته دامپزشکی.
سالهای خوبی بود، یادش بخیر دوستای خوبی پیدا کردم و خاطرات تلخ وشیرین
زیادی برام به یادگار مونده خاطراتی که بعضی از اونها رو خیلی دوست دارم،
یادمه یکی از درسهای سالهای اول رو که به دلایلی اسمشو نمی آرم ومیتونید
حدس بزنیدرو بخاطر مشغله زیاد!! سر کلاسش نرفته بودم یعنی اصلا نرفته بودم
و دوستان لطف میکردن حاضری من و رد میکردن، سر امتحان که نشسته بودیم و
مشغول جواب دادن به سوالها که، آقایی به صندلی من نزدیک شد و گفت: ببخشید
من تا حالا شمارو ندیدم، من هم گفتم: اتفاقا قیافه شما هم برای من آشنا
نیست. البته بعد فهمیدم که استاد همون درسه و نزدیک بود برای همین، درس رو
برام حذف کنن. یادش بخیر سالهای بی خیالی و غرق شدن در خیالات، شب
بیدارماند نها و حرفهای صد من یه غاز گفتن و شنیدن، سالهای ...
سالهایی که گذشت ومن سال 1373 فارغ التحصیل شدم. سربازی رو توی بخش بازرسی
نیروهای مسلح میگذروندمویه کلینیکم توی شهریار داشتم البته نیمه وقت، یک
مرغداری هم توی ورامین اجاره کرده بودیم با جواد و محسن، برای یه شرکت
دارویی هم ویزیتوری میکردم. بعد از سربازی هم یه یک سالی مدیر باشگاه
سوارکاری کیش بودم، بعد اومدم تهران و با یکی از همکارها یک کلینیک دام
کوچیک باز کردیم، که هنوزهم هست و امیدوارم موفق باشه در کنارش هم کار
درمانی چند باشگاه سوارکاری اطراف تهران رو انجام میدادم وهم بصورت دوره
ایی باشگاه سوار کاری و باغ وحش کیش رو ویزیت میکردم، تو همون دوره ها در
کنار کار های ریزو درشت دیگر دو تا جراحی جالب حیات وحش انجام دادم، یکی یک
تومور بین مغز و نخاع یک توله شیر آسیایی بود که حیوان را کاملا فلج کرده
بود و بعد از جراحی حیوان آرام آرام بهبود یافت و الان سر حال و خوب مشغول
نعره کشیدنه ( منظورم از الان سال 1382 است، یه وقت ده سال بعد نیاین بگین
کو این خانم شیره؟ شاید اونموقع نباشه!!) یکی دیگه هم، جراحی روی قلب و ریه
یک گوزن زرد ایرانی بود که یکی از کمیاب ترین گونه های گوزن در سطح جهان
است، فکر کنم الان حدود 200 راس در ایران زندگی میکنند که با مدیریت قوی
محیط زیست فکر کنم این هم به سرنوشت یوزپلنگ و ببر ایرانی دچار شود. این
گوزن که اتفاقا این یکی هم ماده بود، مثل همه زنهای دیگر با شوهرش حرفش شده
بود و شوهرش هم که پسوند ایرانی رو با خودش یدک می کشید با یک حرکت
متهورانه و مشت محکم به دهان استکبار کوبانده!! با شاخ مبارک، خانم رو مورد
حمله قرار داده، لذا جراحتی به عمق چهل و خورده ای سانتیمتر داخل ریه و
دیواره قلب ایجاد کرد. ما که آخر علت دعوای آنها را نفهمیدیم ولی با توجه
به نزدیک بودن به فصل زاد و ولد آنها قابل پیش بینی می باشد!!!
به هر حال من به اتفاق استاد عزیزم دکتر صدیقی که الان در بلادکفر به سر
میبرد حدود 8 ساعت روی ریه و قلب ( البته دیواره قلب، نه خود قلب، یه وقت
فکر نکنین ما open heart surgery کردیم ) کار کردیم و حیوان بیشتر از یک
ماه تحت نظر بود تا بهبودی کامل حاصل کرد. هر دوی این جراحی ها در
سمینارهای داخلی مورد تقدیر قرار گرفتند، همینجوری الکی!!!
بعد هم که نمی دونم چی شد کلینیک دکتر هومن رو راه انداختم و کلی دوست و
دشمن برای خودم دست و پا کردم. آخه یکی نبود به ما بگه توی بلادی که نمی
دونن سگ رو با سین مینویسن یا با صاد، ما اومدیم و کلینیک سگ و گربه و
پرنده زینتی باز کردیم که بگیم چند منه؟؟ خب، ما هم میرفتیم مثل بچه آدم یه
مرغداری باز میکردیم و در پناه قدقد مرغان، بعد از ظهر ها یه جوجه ایی
میزدیم و بقیه القصه ها و یا مثل بچه آدم دیگه میرفتیم تو یه گاوداری کار
میکردیم ( مگه تو ایران همه فکر نمی کنن دامپزشکی همون گاو پزشکیه) ولی خوب
از اونجایی که معتقدم مشکلات اصلی ما ریشه در معضلات فرهنگی داره ، سعی
کردم از طریق برنامه های تلویزیونی، مجلات و روزنامه ها و فعالیتهای
اینترنتی و غیره یه کمی به این موضوع بپردازم و سعی کنم تا حدودی به رفع
این نقیصه کمک کنم. که فکر میکنم تا حدودی موفق بودم، یعنی بودیم . پنج شیش
سال پیش کمتر کسی میدونست توی تهران، کلینیک دامپزشکی هست و اصلا نمی شد
کسی رو ببینید که با سگش تو خیابون قدم بزنه، اما الان وضعیت خیلی فرق
کرده، اونایی که تهران هستن میدونن من چی میگم.
راستی یادم رفت بگم یه دو سالی هم مسئوول دلفیناریوم کیش بودم که خاطرات
خوش و نا خوشی از اونجا دارم. کار کردن با دلفینها، نهنگها، شیرها و
گرازهای دریایی بسیار لذت بخش و تجربه منحصر به فردی بود که بعد از آشنایی
با آقای ثابت نصیب من شد، کاری که با وجود علاقه فراوان به این موضوع مجبور
به ترک آن شدم، زیرا عقیده دارم حیوان، گونی عدس نیست که در هر شرایطی
بتوان انبارش کرد، تازه گونی عدس هم شرایط نگهداری خاصی دارد چه برسه به
نهنگ و دلفین. حیواناتی که در دریای سیاه و نزدیک قطب شمال زندگی میکنند و
با آن شرایط محیطی خو دارند و اگر آنها را به حوالی خط استوا میاورید، باید
شرایط نگهداری را تغییر دهید. ای بابا، دل خوش سیری چند؟...
امیدوارم در هر حال این مجموعه که با تفکری صحیح احداث و مدیریتی غلط اداره
می شود هر روز بهتر از دیروز باشه، مثل صا ایران!!! حالا از تو خواننده این
سایت در درجه اول میخوام در بهتر شدن این سایت به من کمک کنی، زیرا نظرات
سازنده تو دوستدار حیوانات بیشتر از هر چیز میتواند به پویایی این سایت کمک
کند.
در درجه دوم از تو میخواهم اگر مطلبی یا عکسی یا هر چیزی که فکر میکنی
میتواند در این سایت بگیرد تا به درد بقیه بخوره، در فرستادنش دریغ نکن،
حتما به اسم خودت در این فضا ثبت خواهد شد. در درجه سوم هم، نظرت را حتما
به من بگو، چون خیلی برام مهمه.
در درجه چهارم هم نداره...
من هم میتونستم مثل عصا قورت داده ها یک بیو گرافی خیلی( های کلاس ) بنویسم
مثلا: اینجانب دکتر هومن
ملوکپور، فرزند...، در سال 1349 در خانواده ایی فرهنگی بدنیا آمدم، تحصیلات
ابتدایی را نزد...
ولی خواستم با من راحت باشید، منم با شما. اگر میخواهید بازهم بنویسم، توی
لیست نظرات و پیشنهادات ( منظورم همون دفتر نظراته) نظراتتون و بنویسید.
قربون همتون دکتر هومن
|